تبليغاتX
خادم و ذاکر اهلبیت (ع)

جمعه بیستم شهریور 1388

محكم‏ترين دستاويز ايمان

امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمايد : رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به اصحابش فرمود : كدام يك از دستاويزهاى ايمان محكم‏تر است ، گفتند : خدا و رسولش داناترند ، بعضى گفتند : نماز ، گروهى گفتند : زكات ، عدّه‏اى گفتند : روزه ، قومى گفتند : حج و عمره و دسته‏اى گفتند جهاد . رسول اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود : براى هريك از اينها كه گفتيد فضيلتى است ؛ ولى پاسخ پرسش من نيست . محكم‏ترين دستاويزهاى ايمان دوستى براى خدا و دشمنى به خاطر اوست و پيروى از اولياى خدا و بيزارى از دشمنان الهى است.

نوشته شده توسط حسین در 10:31 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388

حكايت سه مرد گنهكار در قرآن

در ذيل آيه شريفه :وَعَلَى الثَّلاَثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا حَتَّى إِذَا ضَاقَتْ عَلَيْهِمُ الأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ وَضَاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَظَنُّوا أَن لاَمَلْجَأَ مِنَ اللّهِ إِلاَّ إِلَيْهِ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا إِنَّ اللّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ .و [ نيز رحمتش ] شامل حال آن سه نفرى [ بود ] كه [ با بهانه تراشىِ واهى از شركت در جنگ ] بازمانده بودند [ و همه مسلمانان به دستور پيامبر با آنان قطع رابطه كردند ]تا جايى كه زمين با همه وسعت و فراخى‏اش بر آنان تنگ شد و [ از شدت غصه ، اندوه و عذاب وجدان ]دل‏هايشان هم در تنگى و مضيقه قرار گرفت ، و دانستند كه هيچ پناهگاهى از خدا جز به سوى او نيست ؛ پس خدا به رحمتش بر آنان توجه كرد تا توبه كنند ؛ زيرا خدا بسيار توبه‏پذير و مهربان است .در شأن نزول اين آيه داستان سه نفر متخلّف از جهاد را مى‏خوانيم كه از عمل بسيار بد خود سخت پشيمان شدند و خداى مهربان پس از توبه و انابه ، از كردار زشت آنان درگذشت . آن سه نفر از مردم مدينه و از طايفه انصار به نامهاى : كعب بن مالك ، فزارة بن ربيع و هلال بن اميّه بودند .داستان آنان با كمى اختلاف كه در بعضى از تفاسير ديده مى‏شود بدين قرار است . سرانجام خداى مهربان آيه 118 سوره توبه را نازل نمود پيامبر عزيز صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مردم را مأمور بازگرداندن آنان كرد و خود ، در جلوى مسجد به انتظار آنان قرار گرفت . مردم با احترام ايشان را وارد مدينه كردند ، چون چشم پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به « كعب » افتاد او را در آغوش محبّت گرفت و فرمود : اى كعب ! در تمام مدّت عمرت ساعتى به ارزش و قيمتِ ساعت قبولى توبه‏ات وجود ندارد .

بر گرفته از كتاب داستانهاي عبرت آموز استاد حسين انصاريان

نوشته شده توسط حسین در 17:25 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هشتم شهریور 1388

توبه مرد شراب‏خوار

مردى كه در شراب‏خوارى افراط داشت ، روزى دوستان شراب‏خوار را دعوت كرد و براى عيش و نوش بيشتر ، چهار درهم به غلام خود داد و گفت : با اين مبلغ مقدارى ميوه بخر . غلام در حال عبور به درب خانه « منصور بن عمار » رسيد . منصور براى نيازمندى مستحق ، پول طلب مى‏كرد و مى‏گفت : هركس به اين فقير چهار درهم بدهد ، برايش چهار برنامه از خدا مى‏طلبم ، غلام هر چهار درهم را به آن مستحق داد . منصور به غلام گفت :چه مى‏خواهى ؟ گفت : اربابى دارم ، علاقه‏مندم از دست او رها شوم . ديگر اين كه خداوند مالى روزى من كند تا با او زندگى خود را اداره كنم . سوم اين كه خداوند ارباب معصيت‏كار مرا ببخشد . چهارم پروردگار بزرگ من و ارباب من و تو و اين قوم را مورد رحمت خود قرار دهد . منصور هر چهار برنامه را از خداى مهربان درخواست كرد وقتى غلام به منزل اربابش بازگشت ، ارباب به او گفت : چرا دير آمدى ؟ داستان را گفت ، مولايش پرسيد :  به چه دعا مى‏كردى ؟ گفت : اوّل آزادى خود را خواستم ، ارباب گفت : در راه خدا آزادى . گفت : دوّم براى خود مالى خواستم تا با آن زندگى خود را اداره كنم ، ارباب گفت : چهار هزار درهم از مال من براى تو . گفت : سوّم خواستم خدا از سر تقصيرات تو بگذرد و توفيق توبه به تو عنايت كند ، ارباب گفت : توبه كردم . چهارم : خواستم من و تو و منصور بن عمار و مردم را بيامرزد ، مولايش گفت : آه كه من مستحق اين برنامه چهارم نيستم . چون شب رسيد و به بستر خواب رفت در خواب شنيد گوينده‏اى مى‏گويد : اى مرد ! آنچه وظيفه تو بود انجام دادى ، آيا در وجود من كه خداى مهربان هستم مى‏بينى آنچه مربوط به خدايى من است انجام ندهم ؟ من تو را و غلامت ، منصور بن عمّار و مردم را بخشيدم.

 بر گرفته از كتاب عرفان اسلامي استاد حسين انصاريان

نوشته شده توسط حسین در 12:36 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیستم مرداد 1388

در كنار آتش سوزان

امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمايد :عابدى در بنى‏اسرائيل زنى را مهمان كرد و در آن شب نسبت به آن زن به قصد سوء نشست ؛ امّا بى‏درنگ دست به آتش نزديك كرد و از قصد خويش برگشت . دوباره نيّت سوء بر او غلبه كرد ، باز دست به آتش برد ، تا صبح همين برنامه را داشت .هنگام صبح به زن گفت : از خانه من بيرون شو كه بد مهمانى بودى !

برگرفته از کتاب داستانهای عبرت آموز استاد حسین انصاریان

نوشته شده توسط حسین در 19:31 |  لینک ثابت   • 

جمعه دوم مرداد 1388

نماز گامى براى توبه

گاهى يك نماز حقيقى و واجد شرايط مسير زندگى را تغيير مى دهد و انسان را از كژ راهه به صراط مستقيم مى كشاند ، و طغيان هاى درون را كنترل مى كند ، چنان كه در روايتى آمده : مردى از زنى درخواست كام جويى كرد . آن زن شوهرش را از خواسته نامشروع آن مرد آگاه كرد . شوهر به همسر عفيفه اش گفت : به او بگو : چهل روز پشت سر شوهرم نماز بخوان تا خواسته تو را اجابت كنم . آن مرد چند روزى نماز واجب خود را به شوهر آن زن اقتدا كرد و از بركت آن نماز به توبه واقعى موفق شد ، سپس كسى را نزد آن زن فرستاد كه من توبه كرده ام . زن توبه آن مرد را به شوهرش خبر داد . شوهر اين آيه را خواند( إِنَّ الصَّلاَةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنكَرِ ) .نماز آدمى را از فحشا و منكر باز مى دارد .

برگرفته از کتاب داستانهای عبرت آموز استاد حسین انصاریان

نوشته شده توسط حسین در 23:20 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388

زن نمونه

آسيه همسر فرعون بود ، فرعون روحى استكبارى ، نفسى شرير ، اعتقادى باطل و عملى فاسد داشت .قرآن مجيد فرعون را آلوده به علوّ ، ظلم ، جنايت و خونريزى معرفى مى كند ، و از او به عنوان طاغوت ياد مى نمايد .آسيه در كنار فرعون بسر مى برد و ملكه مملكت بود ، همه چيز براى او و در دسترس وى قرار داشت .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حسین در 23:51 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388

داستانى بسيار عجيب از نافع بن هلال

خبرى است از شيخ مفيد ، آن فقيه بزرگ و متكلّم برجسته و شخصيت كم نظير :وقتى كه حضرت حسين (عليه السلام) در كربلا نزول اجلال كرد ، در ميان يارانش نافع بن هلال بيشتر از همه به ملازمت حضرت اختصاص داشت ، به ويژه در مواقعى كه بيم غافل گيرى مى رفت ; زيرا آن سرو بينا ، احتياط كار و آگاه به سياست مى بود.حضرت حسين (عليه السلام) شبى از خيمه گاه بيرون آمده به سوى هامون قدم مى زد تا دور شد . نافع ، شمشير خود را به خود آويخته و پياده شتاب كرد تا خود را از پشت سر به حضرت رسانيد ، ديد كه امام پيچاپيچ صحرا و گردنه ها و تپه و ماهورى كه بر اطراف خيمه گاه مشرف است رسيدگى مى كند .نافع مى گويد : آن حضرت به پشت سر نگاهى كرد مرا ديد فرمود : كيست اين مرد ، هلالى ؟گفتم : آرى ، خدايم به قربانت كند بيرون آمدن تو اين نابهنگام ، رو به سمت لشگرگاه اين ياغى سركش ، مرا بيقرار ساخت .فرمود : نافع ! من بيرون آمدم كه به اين تل ها رسيدگى كنم ، مباد آن روزى كه شما به آن ها و آن ها به شما حمله مى كنند ، از اين برآمدگى ها كمين گاهى براى خيمه گاه ما و هجوم دشمن شود .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حسین در 0:38 |  لینک ثابت   •