خادم و ذاکر اهلبیت (ع)
مطالب خواندنی درباره اهلبیت (ع)
جمعه یکم خرداد 1388
زندگى شرافتمندانه در سايه قرآن
چنان كه در سطور گذشته ملاحظه كرديد ، انسان غربى از اوضاع زمان ، زمانى كه آن را با استفاده غلط از تمدن بى روح و بى معناى خود آميخته ، زبان به اعتراض و شكايت گشوده و به شدت اظهار خستگى و دلتنگى كرده است ; زيرا در سايه اين تمدن ، كه رنگى از معنويت ندارد و بويى از قوانين عالى الهى نبرده است ، ضعيفان را مى كشد و ملت هاى زيادى را اسير مى كند و از قتل و غارت و وحشيگرى هراسى به خود راه نمى دهد . فقط گاهى به عنوان صلح و آرامش ، آتش بس چند ساعته اى را مى پذيرد ، تا قواى فرسوده خود را تجديد كرده و به تهاجم هاى خود ادامه دهد . البته اين برنامه هاى غير طبيعى و غير انسانى ، خسته كننده ، و زجر دهنده روح و روان است ; ولى در عين اين اظهارات و دلتنگى ها ، دست از مرام كثيف خود برنمى دارد ، آنچنان كه انسان حس مى كند اين اعترافات هم پرده اى از مكارى و حيله گرى انسان غربى است .
كدام انسان غربى ؟
ناگفته نماند كه مراد ما از انسان غربى ، كسانى هستند كه از نظر تربيت و افكار و آراء ، ساخته شده اوضاع ماديگرى به اشكال گوناگونش مى باشند ، چه در غرب زندگى كنند يا در شرق ; زيرا كمونيسم در شرق ; يعنى تكامل طبيعى روح مادى غرب ، فاقد خصلت هاى انسانى و معانى روحى حيات بشرى است(1)و مى داند كه ملت هاى كمونيستى شرق نيز ، تربيت يافتگان افكارى چون افكار « ماركس » يهودى ، ستمديده غربى هستند كه از نظر برنامه كمتر از حكومت طلبان سرزمين غرب نيستند ; زيرا آدمخواران قرن بيستم ، در شرق و غرب ، شاگردان يك مكتبند و فرزندان نامشروع يك پدر و مادرند ، و از بى دينى و جدايى كلى و كامل از حق ، احوالات و برنامه هايشان سرچشمه گرفته است .اين بلاهاى خانمان سوز و جنايت هاى بى سابقه و تعدى و تجاوزهاى ناجوانمردانه ، براى آن است كه در تمدن غربى از انسانيّت انسان خبرى نيست .
انسانيّت فراموش شده
در تمدن مادى غرب ، انسانيّت به فراموشى سپرده شده است ، نظام هاى موجود جهان ، از سرمايه دارى گرفته تا كمونيستى نيز ، در اين جرم بزرگ شريكند ( زيرا گفتيم اينها همه شاگردان يك مدرسه و برادران هم رأى ، از يك پدرند ) كه قيمت انسان را شكسته و انسانيّت را بى قدر كرده اند ، در حالى كه ارزش همه چيز ، آرى همه چيز ، به وضع سرسام آورى رو به فزونى مى رود ، انسان اين گل سر سبد آفرينش ، به صورت موجودى بى ارزش درآمده است ، كه در مقام مقايسه از هر چيز ، بى قيمت تر و سبك وزن تر است ! !اين همان عاملى است كه نه تنها رشد و ترقى انسان را متوقف مى سازد ; بلكه او را تهديد به سقوط و نيستى مى نمايد ، در حالى كه روز به روز بر حجم مصنوعات توليدى جديد ، افزوده شده و جهان به سوى اكتشافات جديدى پيش مى رود . تنها موجب پديد آمدن اين وضع ، آن است كه در اساس تشكيلات تمدن جديد ، فطرت انسان و نيازمندى هاى واقعى وى مراعات نشده و اين تمدن بدون توجه به اين واقعيت بنا نهاده شده است .موشك هاى قاره پيما و قمرهاى مصنوعى ، نبايد ما را سرگرم خود كرده و از دره هولناكى كه انسان و انسانيت با آن روبرو است غافل نمايد .انسان ، عزيزترين موجود اين جهان است ، اوست كه هسته مركزى اين عالم و حاكم بر آن مى باشد و اوست كه شاهكار خلقت و صاحب عقل ، كه مهمترين ملاك كرامت و برترى او مى باشد ، و بايد مقياس ترقى و تنزل او قرار گيرد ، و پيشرفتگى يا عقب ماندگى او را نشان دهد ، و اين سعادت و خوشبختى اوست كه بايد ميزان سازش يا عدم سازش تمدنى كه در آن زيست مى كند با طبيعت او باشد .جلوه هاى كاذب و سراب گونه اين تمدن مادى ، نبايد چشم ما را خيره كند و تيره روزى و بدبختى بشريت را در سايه نامبارك آن ، از نظر ما دور بدارد .
نااميدى به علم
بنابراين هرگاه ديديم كه انسانيت انسان و ارزش هاى والاى او تنزل كرده و رو به سقوط است ، هرگاه ديديم اين موجود عاليقدر ، عبد ذليل ماشين و وسيله اى براى اداره زندگى ماشينيسم شده ، و هرگاه ديديم بر اثر اين حقارت شخصيت ، در فكر و ادراك و اخلاق انحطاط يافته و ملاحظه كرديم كه در روابط جنسى ، مانند حيوانات و بهائم به پستى گراييده ، و مشاهد كرديم كه وظايف فطرى و طبيعى وى معطل مانده ، و ديديم بدبخت و حيرت زده و مضطرب گشته ، و به وضعى بى سابقه ، گرفتار بيمارى هاى عصبى و روانى جنون ، انحرافات جنسى ، گناه و جنايت و تبه كارى شده ، و وقتى ديديم كه از خود و از محيط بيم و وحشتى كه اين تمدن و سيستم مختلف اجتماعى ، سياسى ، اخلاقى و فكرى در پيرامون او به وجود آورده فرارى و گريزان است ، و وقتى ملاحظه كرديم انسان سرگردان و بلاتكليف است ، رنج و غصه خود را با چيزهايى تسكين مى دهد كه كوبنده روح و جسم و اعصاب اوست ، از درد و رنج به مواد مخدره و مشروبات الكلى يا به افكار تيره و تخيلات يأس آور و نوميدكننده ، پناه مى برد ; ديگر نمى توانيم به علم و دانش ، در اين عرصه تمدن اميدوار باشيم و به اكتشافات دست بشر دلخوش كنيم .
علمى كه از روان بى خبر است ، هر چند در تسهيلات زندگى مادى پيشروى كند ، نخواهد توانست از سقوط هولناك بشريت جلوگيرى كند و تيره بختى و سيه روزى او را پايان بخشد .ديگر علم نمى تواند اين حقيقت را پوشيده بدارد ، كه تمدن صنعتى جديد روزهاى آخر خود را مى گذراند ، بشريت از اين پس نيازمند تمدن ، و نظام و تشكيلاتى ديگر است .تشكيلات تمدن آينده ، بايد از عيوب و نقص هاى ريشه دارى كه زندگى بشر را تباه مى كند و اثر علم و معرفت را خنثى مى سازد دورى كند .تشكيلات آينده ، بايد به انسان اين فرصت را بدهد ، كه به هدف خلقت خود نزديك شده و خيمه سعادت خود را بر سر منزلى كه خداى جهان براى او مقدر فرموده است ، برافراشته و علم ، عقل و تجربه را به گونه اى جز آنچه تا به حال به كار مى گرفت به كار گيرد ، آنگونه كه با نيازمندى هاى واقعى و با سرشت انسانى او موافق و مناسب باشد(1) .اين تشكيلات كه بتواند عقل ، تجربه و علم را به كار گيرد ، جز از طريق توجه و عمل به قرآن ميسر نيست ; چنانچه به سازندگى آن در صفحات قبل اشاره شد ، از اينرو مسلمين بايد به قرآن باز گردند ، و اولين عامل انحطاط خود ; يعنى دورى از كتاب حق را از سر راه سعادت خود بردارند .
2 ـ هوى پرستى
شهوت پرستى ، غفلت ، انحرافات فكرى و عملى زمامداران مسلمين ، دومين عامل انحطاط جامعه اسلامى است .مردم در زندگى دنيا داراى دو مسلكند :
اول : ماديگرى كه فقط به ظاهرِ زندگى پرداخته ، و ثروت ، نفوذ و مقام را به هر وسيله اى كه باشد كسب مى كنند .
دوم : مسلك عزلت گزينى و گوشه گيرى كه تنها به كارهايى كه در خور روح است اقدام مى كنند ، يعنى گوشه گيرى و نيايش ، روزه و رياضت ، به نحوى كه مايه بريدگى رشته ارتباط آدمى با زندگى مادى مى باشد .اين دو مرام ، بشريت را از هدفى كه برايش منظور شده منحرف مى سازد . هدفى كه به اقتضاى ناموس آفرينش ، و تسخير عناصر جهان مادى ، براى او و براى اين كه بايد مظهر عظمت كبريايى خداى متعال باشد ، برايش معين شده است .در مسلك ماديگرى محض ، چنان كه مى بينيم جز سركشى و ظلم ، استعمار و خوارى ، زورگويى و ظلم نسبت به مال ، جان ، ناموس زيردستان ، مسأله ديگرى نهفته نيست . در مسلك روحانيت محض و عزلت گزينى نيز ، چنان كه شنيده ايم جز فساد و از هم وارفتگى و ويرانى و تباهى كه موجب از دست دادن ويژه گى ها و مزاياى انسانيت است و فكر و اراده و كار را از آدمى سلب مى كند ، سودى ندارد .از اين جهت چاره اى نيست جز آن كه حكمت آفريدگار ، انسان را به سوى يك آراستگى همه جانبه سوق دهد ; تا موقعيتش محفوظ مانده و هدف آفرينش را بتواند دنبال كند . وى در سايه اين آراستگى مى تواند از نعمت اراده ، آزادى ، انديشه و از نتايج جد و جهد و فعاليت ، آن هم در كادر ايمان و عدل و در امنيت و ثبات سود جويد .رسالت رهبر عاليقدر اسلام چنين آراستگى مطلوبى را به ارمغان آورده و مى آورد ، چنانچه خداى متعال در قرآن مجيد مى فرمايد :« همانا از جانب خدا براى شما نور و كتابى آشكار آمد كه با آن خدا هدايت مى كند كسى را كه از پى خشنوديش راه سلامت پويد ، و او را از تاريكى ها به نور كشانده به راه راستش هدايت مى كند »(1) .رسالت مزبور ، پايه و اصلاحات خود را براى تحقق بخشيدن به خوشبختى مطلوب بشر ، بر واقعيت آفرينش انسانى قرار داده است ، اين واقعيت عبارت از اين است كه انسان داراى تن و روان است كه هر كدام جداگانه به دنبال بهره هاى ويژه خود مى گردند .
كدام انسان غربى ؟
ناگفته نماند كه مراد ما از انسان غربى ، كسانى هستند كه از نظر تربيت و افكار و آراء ، ساخته شده اوضاع ماديگرى به اشكال گوناگونش مى باشند ، چه در غرب زندگى كنند يا در شرق ; زيرا كمونيسم در شرق ; يعنى تكامل طبيعى روح مادى غرب ، فاقد خصلت هاى انسانى و معانى روحى حيات بشرى است(1)و مى داند كه ملت هاى كمونيستى شرق نيز ، تربيت يافتگان افكارى چون افكار « ماركس » يهودى ، ستمديده غربى هستند كه از نظر برنامه كمتر از حكومت طلبان سرزمين غرب نيستند ; زيرا آدمخواران قرن بيستم ، در شرق و غرب ، شاگردان يك مكتبند و فرزندان نامشروع يك پدر و مادرند ، و از بى دينى و جدايى كلى و كامل از حق ، احوالات و برنامه هايشان سرچشمه گرفته است .اين بلاهاى خانمان سوز و جنايت هاى بى سابقه و تعدى و تجاوزهاى ناجوانمردانه ، براى آن است كه در تمدن غربى از انسانيّت انسان خبرى نيست .
انسانيّت فراموش شده
در تمدن مادى غرب ، انسانيّت به فراموشى سپرده شده است ، نظام هاى موجود جهان ، از سرمايه دارى گرفته تا كمونيستى نيز ، در اين جرم بزرگ شريكند ( زيرا گفتيم اينها همه شاگردان يك مدرسه و برادران هم رأى ، از يك پدرند ) كه قيمت انسان را شكسته و انسانيّت را بى قدر كرده اند ، در حالى كه ارزش همه چيز ، آرى همه چيز ، به وضع سرسام آورى رو به فزونى مى رود ، انسان اين گل سر سبد آفرينش ، به صورت موجودى بى ارزش درآمده است ، كه در مقام مقايسه از هر چيز ، بى قيمت تر و سبك وزن تر است ! !اين همان عاملى است كه نه تنها رشد و ترقى انسان را متوقف مى سازد ; بلكه او را تهديد به سقوط و نيستى مى نمايد ، در حالى كه روز به روز بر حجم مصنوعات توليدى جديد ، افزوده شده و جهان به سوى اكتشافات جديدى پيش مى رود . تنها موجب پديد آمدن اين وضع ، آن است كه در اساس تشكيلات تمدن جديد ، فطرت انسان و نيازمندى هاى واقعى وى مراعات نشده و اين تمدن بدون توجه به اين واقعيت بنا نهاده شده است .موشك هاى قاره پيما و قمرهاى مصنوعى ، نبايد ما را سرگرم خود كرده و از دره هولناكى كه انسان و انسانيت با آن روبرو است غافل نمايد .انسان ، عزيزترين موجود اين جهان است ، اوست كه هسته مركزى اين عالم و حاكم بر آن مى باشد و اوست كه شاهكار خلقت و صاحب عقل ، كه مهمترين ملاك كرامت و برترى او مى باشد ، و بايد مقياس ترقى و تنزل او قرار گيرد ، و پيشرفتگى يا عقب ماندگى او را نشان دهد ، و اين سعادت و خوشبختى اوست كه بايد ميزان سازش يا عدم سازش تمدنى كه در آن زيست مى كند با طبيعت او باشد .جلوه هاى كاذب و سراب گونه اين تمدن مادى ، نبايد چشم ما را خيره كند و تيره روزى و بدبختى بشريت را در سايه نامبارك آن ، از نظر ما دور بدارد .
نااميدى به علم
بنابراين هرگاه ديديم كه انسانيت انسان و ارزش هاى والاى او تنزل كرده و رو به سقوط است ، هرگاه ديديم اين موجود عاليقدر ، عبد ذليل ماشين و وسيله اى براى اداره زندگى ماشينيسم شده ، و هرگاه ديديم بر اثر اين حقارت شخصيت ، در فكر و ادراك و اخلاق انحطاط يافته و ملاحظه كرديم كه در روابط جنسى ، مانند حيوانات و بهائم به پستى گراييده ، و مشاهد كرديم كه وظايف فطرى و طبيعى وى معطل مانده ، و ديديم بدبخت و حيرت زده و مضطرب گشته ، و به وضعى بى سابقه ، گرفتار بيمارى هاى عصبى و روانى جنون ، انحرافات جنسى ، گناه و جنايت و تبه كارى شده ، و وقتى ديديم كه از خود و از محيط بيم و وحشتى كه اين تمدن و سيستم مختلف اجتماعى ، سياسى ، اخلاقى و فكرى در پيرامون او به وجود آورده فرارى و گريزان است ، و وقتى ملاحظه كرديم انسان سرگردان و بلاتكليف است ، رنج و غصه خود را با چيزهايى تسكين مى دهد كه كوبنده روح و جسم و اعصاب اوست ، از درد و رنج به مواد مخدره و مشروبات الكلى يا به افكار تيره و تخيلات يأس آور و نوميدكننده ، پناه مى برد ; ديگر نمى توانيم به علم و دانش ، در اين عرصه تمدن اميدوار باشيم و به اكتشافات دست بشر دلخوش كنيم .
علمى كه از روان بى خبر است ، هر چند در تسهيلات زندگى مادى پيشروى كند ، نخواهد توانست از سقوط هولناك بشريت جلوگيرى كند و تيره بختى و سيه روزى او را پايان بخشد .ديگر علم نمى تواند اين حقيقت را پوشيده بدارد ، كه تمدن صنعتى جديد روزهاى آخر خود را مى گذراند ، بشريت از اين پس نيازمند تمدن ، و نظام و تشكيلاتى ديگر است .تشكيلات تمدن آينده ، بايد از عيوب و نقص هاى ريشه دارى كه زندگى بشر را تباه مى كند و اثر علم و معرفت را خنثى مى سازد دورى كند .تشكيلات آينده ، بايد به انسان اين فرصت را بدهد ، كه به هدف خلقت خود نزديك شده و خيمه سعادت خود را بر سر منزلى كه خداى جهان براى او مقدر فرموده است ، برافراشته و علم ، عقل و تجربه را به گونه اى جز آنچه تا به حال به كار مى گرفت به كار گيرد ، آنگونه كه با نيازمندى هاى واقعى و با سرشت انسانى او موافق و مناسب باشد(1) .اين تشكيلات كه بتواند عقل ، تجربه و علم را به كار گيرد ، جز از طريق توجه و عمل به قرآن ميسر نيست ; چنانچه به سازندگى آن در صفحات قبل اشاره شد ، از اينرو مسلمين بايد به قرآن باز گردند ، و اولين عامل انحطاط خود ; يعنى دورى از كتاب حق را از سر راه سعادت خود بردارند .
2 ـ هوى پرستى
شهوت پرستى ، غفلت ، انحرافات فكرى و عملى زمامداران مسلمين ، دومين عامل انحطاط جامعه اسلامى است .مردم در زندگى دنيا داراى دو مسلكند :
اول : ماديگرى كه فقط به ظاهرِ زندگى پرداخته ، و ثروت ، نفوذ و مقام را به هر وسيله اى كه باشد كسب مى كنند .
دوم : مسلك عزلت گزينى و گوشه گيرى كه تنها به كارهايى كه در خور روح است اقدام مى كنند ، يعنى گوشه گيرى و نيايش ، روزه و رياضت ، به نحوى كه مايه بريدگى رشته ارتباط آدمى با زندگى مادى مى باشد .اين دو مرام ، بشريت را از هدفى كه برايش منظور شده منحرف مى سازد . هدفى كه به اقتضاى ناموس آفرينش ، و تسخير عناصر جهان مادى ، براى او و براى اين كه بايد مظهر عظمت كبريايى خداى متعال باشد ، برايش معين شده است .در مسلك ماديگرى محض ، چنان كه مى بينيم جز سركشى و ظلم ، استعمار و خوارى ، زورگويى و ظلم نسبت به مال ، جان ، ناموس زيردستان ، مسأله ديگرى نهفته نيست . در مسلك روحانيت محض و عزلت گزينى نيز ، چنان كه شنيده ايم جز فساد و از هم وارفتگى و ويرانى و تباهى كه موجب از دست دادن ويژه گى ها و مزاياى انسانيت است و فكر و اراده و كار را از آدمى سلب مى كند ، سودى ندارد .از اين جهت چاره اى نيست جز آن كه حكمت آفريدگار ، انسان را به سوى يك آراستگى همه جانبه سوق دهد ; تا موقعيتش محفوظ مانده و هدف آفرينش را بتواند دنبال كند . وى در سايه اين آراستگى مى تواند از نعمت اراده ، آزادى ، انديشه و از نتايج جد و جهد و فعاليت ، آن هم در كادر ايمان و عدل و در امنيت و ثبات سود جويد .رسالت رهبر عاليقدر اسلام چنين آراستگى مطلوبى را به ارمغان آورده و مى آورد ، چنانچه خداى متعال در قرآن مجيد مى فرمايد :« همانا از جانب خدا براى شما نور و كتابى آشكار آمد كه با آن خدا هدايت مى كند كسى را كه از پى خشنوديش راه سلامت پويد ، و او را از تاريكى ها به نور كشانده به راه راستش هدايت مى كند »(1) .رسالت مزبور ، پايه و اصلاحات خود را براى تحقق بخشيدن به خوشبختى مطلوب بشر ، بر واقعيت آفرينش انسانى قرار داده است ، اين واقعيت عبارت از اين است كه انسان داراى تن و روان است كه هر كدام جداگانه به دنبال بهره هاى ويژه خود مى گردند .
برگرفته از کتاب بربال اندیشه
نوشته شده توسط حسین
در 0:0 | لینک ثابت
•

