چهار عنایت ویژه خداوند به انسان
بسم الله الرحمن الرحيم. الحمد لله رب العالمين وصلي الله علي جميع الأنبياء والمرسلين وصل علي محمد وآله الطاهرين.
در رابطه با عقل، كه از اعظم نعمتهاى حضرت حق به انسان است، ارزش و منافع آن، و مسئوليت عظيمي كه انسان در برابر آن دارد در گفتارهاي پيشين سخن به ميان آمد. از مجموعه آيات و روايات اسلامي در اين باره استفاده مىشود كه اگر عقل در وجود انسان قرار داده نمىشد، انسان برتري خاصي بر موجودات غيبى و شهودى نداشت و فيوضات خاص حضرت حق نيز متوجه او نمىشد. آنچه خداوند متعال از فيوضات خاصه خود به انسان عنايت فرموده از بركت عقل است و اين نعمت عظيم است كه جاذب عنايات خاصه الهى است. بنابراين، اگر اين نيروى جاذبه از انسان گرفته شود، رابطه انسان و ملكوت عالم قطع مىشود و نبودِ اين رابطه سبب تعطيلي فيوضات الهى مىشود.
آيات قرآن كريم بر چهار فيض از فيوضات خاص حضرت حق تأكيد بيشتري كردهاند كه توضيح و شرح آنها زمان وسيع و گستردهاى مىطلبد، زيرا اين چهار مسأله در تعاليم اسلامي، بخصوص در قرآن و روايات، محور بسيارى از مسائل انسانى، الهى، تربيتى و معنوى قرار گرفتهاند. از اين رو، شناخت اين واقعيات بر هر انسان عاقلي واجب است و با شناخت اين واقعيات، حداقل، ارزش انسان براى خود او روشن مىشود. پس از آن، يعني وقتی آدمي دانست كه در عالم از چه ارزشى برخوردار است، به هيچ قيمتى حاضر به معامله وجود خود با غير حضرت حق - هر چقدر هم كه آن داد و ستد شيرين و لذيذ و پر منفعت باشد- نميشود[1] و براى اينكه با غير او همراه نشود، در برابر تلخىها و بلاهاى عالم استقامت و صبر پيشه مىكند و حاضر به اين داد و ستد نميشود؛ چنانچه اصحاب حضرت سيدالشهدا، عليهالسلام، اين استقامت و صبر و پايدارى و حوصله را از خود نشان دادند.
درخواست دشمن از اين هفتاد و دو نفر اين بود كه خود را با غير حضرت حق معامله كنند. در اين معامله نيز، انواع لذايذ بدنى و خيالى و نفسى براى آنها مهيا بود و استقامتشان به قيمت جانشان تمام ميشد و در معرض هجوم انواع تلخىها و بلاها قرار ميگرفتند، ولى چون از عقل پخته و بالغى برخوردار بودند، حاضر به اين داد و ستد نشدند و خود را با غير خدا معامله نكردند.
چهار عنايت ويژه خداوند به انسان
چهار عنايتى كه پروردگار عالم در قرآن از آنها سخن گفته و ارزش ذاتى انسان به ظهور آنها بستگي دارد عبارتاند از: خلافت، هدايت، كرامت، و معرفت، كه به اجمال درباره هر يك توضيحي ميدهيم.
الف. خلافت
عنايت اول مقام خلافت است كه بزرگان دين مسائل باارزشى را در كتابهاى خود در اين باره طرح كردهاند. از آيات قرآن چنين بر ميآيد كه گويي پروردگار يكبار مجلس بزرگي تشكيل داده كه همه فرشتگان در آن حاضر بودهاند، زيرا عبارت «كلّهم اجمعين» در وصف آنان به كار رفته است:
«فسجد الملائكة كلهم أجمعون».[2]
موضوع اين جلسه نيز خبر مهمي بود كه پروردگار به فرشتگان خود داد. اين خبر درباره خلق موجودى تازه بود كه پروردگار هنوز به خلق آن دست نزده بود و مىخواست آن را بيافريند[3] و او را خليفه خود در زمين قرار دهد:
«وإذ قال ربك للملائكة إني جاعل في الارض خليفة قالوا أتجعل فيها من يفسد فيها ويسفك الدماء ونحن نسبح بحمدك ونقدس لك قال إني أعلم ما لا تعلمون»[4]
و آن زمان را ياد آر كه پروردگارت به فرشتگان گفت: به يقين، جانشينى در زمين قرار مىدهم. گفتند: آيا موجودى را در زمين قرار مىدهى كه در آن به فساد و تباهى برخيزد و به ناحق خونريزى كند و حال آنكه ما تو را همواره با ستايشت تسبيح مىگوييم و تقديس مىكنيم. پروردگار فرمود: من از اين جانشين و قرار گرفتنش در زمين اسرارى مىدانم كه شما نمىدانيد.
از ميان علماي بزرگ اسلام، ظاهراً مرحوم علامه طباطبايي، رحمهالله، اصرار دارند كه اين خلافت خلافتي عام است. ايشان نظر آنان كه اين مقام را خاص يك نفر مىدانند نميپذيرد و آن را رد ميكند و معتقد است اين گروه عمق اين آيه را درك نكردهاند. البته، پيش از ايشان هم بسياري از علما همين نظريه را داشتهاند.
خلاصه نظر آن بزرگوار اين است كه در اين آيه، سياق، كلمات، و نكره بودن لغت خليفه شاهد اين معناست كه اين مقام سارى و جارى در تمام انسانهاست نه اينكه متعلق به فرد خاصي باشد؛[5] زيرا بعيد است پروردگار عالم تمام فرشتگان را براي اين موردِ خطاب قرار داده باشد تا خبر خلافت يك فرد خاص را به آنها بدهد، بلكه اين مجلس برگزار گرديد تا خبر خلق خليفه خدا بر روي زمين به فرشتگان داده شود.
معنای خلافت
درباره مفهوم خلافت نظرات مختلفي عرضه شده است. سادهترين معنايى كه براى خلافت آوردهاند اين است كه به ملائكه خبر داده شد در عالم هستي آينهاى كه بتواند اسماء و صفات خدا را در خود منعكس كند وجود ندارد، لذا خداوند اراده كرده چنين آينهاى بسازد تا اين آينه در برابر جمال و جلال خداوند قرار داشته باشد و بتواند مجموع اسماء و صفات حق را در خود نشان بدهد.
تعبير جالب ديگري كه در باب مسأله خلافت وجود دارد اين است كه پروردگار مىخواست به ملائكه بگويد: ميخواهم رصدخانهاي ايجاد كنم كه بتواند از كره زمين با اعماق هستى ارتباط برقرار كند و نور اسماء و صفات مرا رصد كند.
تعبير ديگر بر اساس معنى لغت خلافت است. بدين معنا كه خليفه به كسى مىگويند كه نايب مناب است و نشانهها و آثار منوبٌعنه در او هست و منوبعنه ميتواند او را به جاى خود قرار بدهد و بگويد: تو كارهاى من را انجام بده، زيرا امين و وكيل من هستى. پس، انسان در كره زمين نماينده خدا و مجموعهاى از اسماء و صفات اوست. اين مقام خلافت است.
سبب قرار گرفتن مقام خلافت در انسان
اكنون اين سؤال پيش ميآيد كه چه شد كه خداوند اين مقام را به انسان عنايت كرد؟ زيرا ملائكه و جنّيان و آسمانها و زمين و «ما فى السموات و ما فى الارض» پيش از انسان خلق شده بودند. پس، چرا خداوند، از ميان اين همه موجود، انسان را انتخاب كرد و مقام خلافت را به او داد؟ چرا جبرئيل، با آن مقام و عظمت، خليفه نشد و انسان وكيل و خليفه خدا قرار گرفت؟ و سر آخر اينكه آيا انسان مىتواند به واقع مظهر اسماء و صفات حق باشد؟[6]
براي پاسخ به اين سوال ميگوييم: در ادبيات عرب، نهايت صفت را با «صفت مشبهه» یا «صیغه مبالغه» ذكر مىكنند نه با اسم فاعل؛ مثلا، براي نشان دادن بالاترين حد علم يا رحمت ميگويند عليم و رحيم نه عالم و راحم. در قرآن مجيد، پروردگار عالم درباره پيغمبر اسلام، صلىاللهعليهوآله، مىفرمايد:
«لقد جاءكم رسول من أنفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤمنين رءوف رحيم»[7]
يقيناً، پيامبرى از جنس خودتان به سويتان آمد كه به رنج و مشقت افتادنتان بر او دشوار است، اشتياق شديدى به هدايتِ شما دارد و نسبت به مؤمنان رؤوف و مهربان است.
اين آيه به صراحت بيان ميدارد كه صفت رحم در پيامبر به نهايت خود رسيده است (رحيم)؛ يعنى نهايت رحمت و نهايت رأفت در اين مرد جمع شده و او همه رأفت و رحمت را گرفته است. از طرفي ميدانيم كه رحيم يكي از صفات خداست، پس اين آيه شاهدي است بر اين مطلب كه انسان ميتواند آينه منعكس كننده اسماء و صفات حق باشد.
البته، نبايد از نظر دور داشت كه اين آينه، مانند هر آينه ديگري، قابل شكستن است. از شش جهت نيز به طرف اين آينه سنگ مىبارد،[8] حتى از درون خود انسان؛ يعني اگر انسان مواظبت نكند و مراقب رفتار و كردار خود نباشد، چنان ديوانه مىشود كه خودش هم در مقام سنگباران خود بر مىآيد. انسان با عدم مراقبتش خود را رجم ميكند و اين قدر از آينه بودن براي اسماء و صفات الهي دور ميشود كه از بارگاه قدس ربوبى رجم ميشود و، در نهايتِ اين بُعد و فاصله، مصداقي از صفت «رجيم» ميشود. البته، اين بُعد هم مراتبي دارد كه قرآن مجيد سه مرحله آن را با تعابير «فى ضلال بعيد»[9]، «فى ضلال مبين»[10]، و «فى ضلال كبير»[11] بيان ميكند؛ يعني انسان ابتدا مقداري از بارگاه الهي دور ميشود، بعد اين فاصله بيشتر و بيشتر مىشود تا اينكه نهايت دورى برايش اتفاق مىافتد. بدبختانه، اين فاصلهها به دست خود انسان واقع ميشود و اگرنه پروردگار عالم اهل رجم بندگانش نيست. خداي مهربان عالم اهل لعنت و غضب و آتشافروزى نيست. امير مومنان در دعاي كميل ميفرمايد:
«هيهات ما ذلك الظن بك ولا المعروف من فضلك ولا مشبه لما عاملت به الموحدين من برك واحسانك، فباليقين اقطع لولا ما حكمت به من تعذيب جاحديك، وقضيت به من اخلاد معانديك لجعلت النار كلها بردا وسلاما وما كان لاحد فيها مقرا ولا مقاما، لكنك تقدست اسماؤك اقسمت ان تملأها من الكافرين من الجنة والناس اجمعين وان تخلد فيها المعاندين، وانت جل ثناؤك قلت مبتدئا وتطولت بالانعام متكرما، افمن كان مومنا كمن كان فاسقا لا يستوون».[12]
امير مومنان هم كلمه يقين را آورده است و هم كلمه قطع را (فبِاليقين اقطع)؛ يعنى براى على اين امري صد در صد و بديهي است. عين واقعيت است و هيچ شكي در آن وجود ندارد[13] ميفرمايد: «اقطع»؛ يعني با همه وجود قطع و يقين دارم.
بيشك، اگر همه بندگان خدا باطن ابراهيمىشان را نگاه مىداشتند آتشى افروخته نمىشد. حضرت به همين مساله يقين دارد، لذا مىگويد: سازندگان جهنم خود مردم هستند و اين موضوع ربطى به خدا ندارد. جلوه دهنده همه عنايات خداست و اين ربطى به مردم ندارد. در عوض، جهنم سازى مربوط به خود مردم است و ربطى به خدا ندارد. اين مردم هستند كه روى حقيقت ابراهيمى خود پوشش نمرودى مىگذارند و حقيقت موسوى خود را با حجاب فرعونى مخفي ميكنند. آنها روى حقيقت احمدى خود پوشش ابوجهلى مىگذارند و، به همين دليل، آتش افروخته مىشود. در حقيقت، جهنم ساخته خود مردم است و آن را با كارها و با دست خود میسازند. نكته مساله در اين است كه خداوند، در قرآن، بهشت را به خود نسبت ميدهد:
«فادخلي في عبادي وادخلي جنتي».[14]
اما جهنم را به خود نسبت نميدهد. از اين رو، در قرآن عباراتي چون «نارى» و «جهنمى» وجود ندارد، زيرا آتشافروز در واقع خود مردم هستند؛ حتي آنجا كه خداوند مىفرمايد:
«ان عذابي لشديد».[15]
سخن پروردگار در باب كفران نعمت است. در حقيقت، ميخواهد بگويد: عامل ايجاد عذاب خود مردم هستند. من بايد كليد برف و باران را خاموش كنم تا نيايد، اما مردم وسيلهساز خاموشى اين كليد هستند. درست است كه مردم با زبان خود از من مىخواهند كليد خاموشى را نزنم، اما گناهانشان مىگويد كليد نعمتها را خاموش كنم تا به سوي آنها حركت نكند، زيرا اعمال هم مانند زبان درخواستهايي دارند. اين هم نوعي دعاست، اما دعاي بر عكس و خطا و اشتباه؛ زيرا كسى كه گناه مىكند به پروردگار مىگويد: رابطه خود را با من قطع كن، لطف خود را از من بردار، رحمت خود را از من منع كن. اين طبيعت گناه است.
مقام خلافت مقام باعظمتى است، زيرا خداوند به ملائكه مىگويد: ميخواهم آينهاى بسازم كه اسماء و صفات مرا در خود منعكس كند و در زمين، در همة چيزها نشانه من و به تعبيرى «خداگونه» باشد.
پیامبر آینه خداست
سنى و شيعه روايت عجيبي از پيامبر اكرم نقل كردهاند كه خيلى عالى است. اى كاش چشم ديدن اين وجود شريف را به ما نیز مرحمت مىكردند تا مىفهميديم پيغمبر اسلام، صلىاللهعليهوآله، چه مىفرمايند. به راستي، اگر خود ايشان اين سخن را نمىفرمودند، چه كسى مىخواست آن را بگويد؟ گمان نبايد كرد تعريف از خود همه جا بد است، زيرا موقعيتهايي وجود دارد كه نشان دادن حقيقت واجب شرعى است. اينجا، ديگر مسأله خودنمايي و ريا و تظاهر و ... مطرح نيست. بگذريم از اينكه در ارواح طيبه اولياى الهى چنين مسائلي راه ندارد. دليل مساله اين است كه به شهادت كسي كه از ابتداي خلقت كينه ما را به دل گرفته (شيطان)، او قادر به وسوسه برگزيدگان خداوند نيست. قرآن مجيد ميفرمايد: پس از آنكه شيطان از خداوند خواست تا روز قيامت زنده بماند و خداوند درخواست او را پذيرفت، او به پروردگار عالم گفت:
«قال فبعزتك لاغوينهم أجمعين. إلا عبادك منهم المخلصين».[xvi]
گفت: به عزتت سوگند، همه آنان را گمراه مىكنم، مگر بندگان خالص شدهات را!
خود شيطان گواهي ميدهد كه گذرش به انسانهای مخلص نمىافتد. وقتى قرآن اين معنا را بيان ميكند، ديگر درباره عباد مخلص خدا هر چه بخواهيم بنويسيم و بگوييم بايد پاكى محض باشد. لذا، در كتب شيعه و سنى، هر مطلب ديگري كه در حق انبيا و ائمه، عليهمالسلام، آمده كه با اين معيار سازگار نيست صد در صد باطل است. پس، آنچه اهل سنت درباره بعضى روشها و منشهاى پيغمبر، صلىاللهعليهوآله، نوشتهاند كاملاً ضد قرآن است. آري، اگر گذر شيطان به اين انسانها مىافتاد و او را در آنان راهي بود، مىشد اين نسبتها را به پيغمبر و ائمه طاهرين پذيرفت يا حداقل احتمال درستي آنها را داد، ولي با توجه به اين آيه قرآن پذيرش آن ممكن نيست. كساني هم كه به اين حرفها دل دادهاند و درباره آنها مينويسند دليل كمال بىمعرفتىشان با خودشان است. وقتي ابليس معترف است كه گذرش در خيمه حيات مخلَصين نمىافتد، چرا شما چيزهايى در كتابها يا مقالههاى خود مينويسيد كه نشان ميدهد گذر شيطان به راحتي در خيمه حيات انبيا و ائمه مىافتاده است و با آنها هم مىتوانسته بازى كند و سرشان كلاه بگذارد؟ مشكل اين عده اين است كه دچار جهلاند و خود را ميزان تشخيص واقعيات قرار دادهاند و خيال كردهاند پيغمبر خدا هم مثل آنهاست. وقتي شيطان اعلام مىكند كه گذر من به آنها نمىافتد، ديگر درباره مقام انبيا و ائمه غير از مثبت گفتن و مثبت نوشتن راهى باقي نميماند، زيرا همه راهها را خداوند بسته و حجت بر همه تمام شده است. اگر كسي اين مبنا را قبول نكند، نبوت و امامت از حجيت خواهد افتاد و ديگر نميتوان به هيچ پيامبر يا امامي اعتماد كرد.
عجب بازىهاى عجيبى در دنيا وجود دارد! و شيطان چه هنرمندانه با همه اعوان و انصار داخلى و خارجى خود براي آسيب رساندن به آبروي مخلصين هجوم آورده است! البته، اينها خيال مىكنند كه با چنين سخناني به خيمه حيات پيغمبر، صلىاللهعليهوآله، هجوم آوردهاند و فضائل پيغمبر و ائمه را به غارت دادهاند، زيرا خداوند خود نگهدار نور خويش است.[xvii] اين عده نيز گرفتار بيماري صعبي شدهاند كه علاجش تنها و تنها قرآن است:
«وننزل من القرآن ما هو شفاء ورحمة للمؤمنين ولا يزيد الظالمين إلا خسارا».[xviii]
و ما از قرآن آنچه را براى مؤمنان مايه درمان و رحمت است نازل مىكنيم وستمكاران را جز خسارت نمىافزايد.
اگر اين انسانها به واقع آدم باشند و انصاف داشته باشند، كافي است به همين آيه نگاه كنند:
«قال فبعزتك لاغوينهم أجمعين. إلا عبادك منهم المخلصين»
تا ديگر قلم انحرافى و زبان آلوده را به اين حريم نكشانند، زيرا كسي كه اهل قرآن است و در سخنانش انصاف را رعايت ميكند اينگونه است و خيلى صاف و شفاف سخن ميگويد. امام راحل، رحمهالله، بارها ميفرمودند: آنچه ما در اين مملكت و اين حكومت انجام داديم، از انقلاب و برخورد با طاغوت و كشته شدن و كشته دادن، درسى است كه از حضرت سيدالشهداء، عليهالسلام، گرفتهايم. يعنى حسين انسانى است كه شيطان در حريم او راه ندارد، پس منش و روش و حركات او براي ما حجت است.
پینوشت
[1]. فيض القدير، ج 2، ص 387: «في الخبر الإلهي ابن آدم خلقتك لنفسي وخلقت كل شئ لك فبحقي عليك لا تشتغل بما خلقته لك عما خلقتك له، وفي أثر آخر خلقتك لنفسي وخلقت كل شئ لك فلا تلعب وتكفلت برزقك فلا تتعب».
[2]. حجر، 30.
[3]. اين موجودِ تازه مشابه موجودات ديگري كه بر روي زمين ميزيستند نبود. زیرا پيش از انسان، در كره زمين موجودات فراواني زيست ميكردند. به عبارت دیگر، قبل از انسان اين خانه كامل بوده و همه چيز در آن مهيا بوده است. (مولف)
[4]. بقره، 30.
[5]. تفسير الميزان، ج 1، ص 115: «... فنحن خلفائك أو فاجعلنا خلفاء لك، فما فائدة جعل هذه الخلافة الارضية لك ؟ فرد الله سبحانه ذلك عليهم بقوله: أني أعلم ما لا تعلمون وعلم آدم الاسماء كلها. وهذا السياق: يشعر اولا: بأن الخلافة المذكورة انما كانت خلافة الله تعالى، لا خلافة نوع من الموجود الارضي كانوا في الارض قبل الانسان وانقروضوا ثم أراد الله تعالى أن يخلفهم بالانسان كما إحتمله بعض المفسرين، وذلك لان الجواب الذي اجاب سبحانه به عنهم وهو تعليم آدم الاسماء لا يناسب ذلك، وعلى هذا فالخلافة غير مقصورة على شخص آدم عليه السلام بل بنوه يشاركونه فيها من غير إختصاص، ويكون معنى تعليم الاسماء إيداع هذا العلم في الانسان بحيث يظهر منه آثاره تدريجا دائما ولو اهتدى إلى السبيل أمكنه أن يخرجه من القوة إلى الفعل، ويؤيد عموم الخلافة قوله تعالى (إذ جعلكم خلفاء من بعد قوم نوح) الاعراف، 69، وقوله تعالى (ثم جعلناكم خلائف في الارض) يونس، 14، وقوله تعالى (ويجعلكم خلفاء الارض) نحل، 62».
[6]. كافي، ج 2، ص 352: «عن حماد بن بشير قال: سمعت أبا عبد الله عليه السلام يقول: قال رسول الله صلى الله عليه وآله: قال الله عز وجل: من أهان لي وليا فقد أرصد لمحاربتي وما تقرب إلي عبد بشئ أحب إلي مما افترضت عليه وإنه ليتقرب إلي بالنافلة حتى احبه، فإذا أحببته كنت سمعه الذي يسمع به وبصره الذي يبصر به ولسانه الذي ينطق به ويده التي يبطش بها ، إن دعاني أجبته وإن سألني أعطيته».
[7]. توبه، 128.
[8]. اعراف، 16ـ17 «قال فبما أغويتني لاقعدن لهم صراطك المستقيم * ثم لآتينهم من بين أيديهم ومن خلفهم وعن أيمانهم وعن شمائلهم ولا تجد أكثرهم شاكرين».
[9]. عبارت في ضلال بعيد 3 بار در قرآن به کار رفته است. در این آیات:
- «الذين يستحبون الحياة الدنيا على الآخرة ويصدون عن سبيل الله ويبغونها عوجا أولئك في ضلال بعيد». ابراهيم، 3.
- «الله الذي أنزل الكتاب بالحق والميزان وما يدريك لعل الساعة قريب * يستعجل بها الذين لا يؤمنون بها والذين آمنوا مشفقون منها ويعلمون أنها الحق ألا إن الذين يمارون في الساعة لفي ضلال بعيد * الله لطيف بعباده يرزق من يشاء وهو القوي العزيز * من كان يريد حرث الآخرة نزد له في حرثه ومن كان يريد حرث الدنيا نؤته منها وما له في الآخرة من نصيب». شورى، 17-20.
- «وجاءت كل نفس معها سائق وشهيد * لقد كنت في غفلة من هذا فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد * وقال قرينه هذا ما لدي عتيد * ألقيا في جهنم كل كفار عنيد * مناع للخير معتد مريب * الذي جعل مع الله إلها آخر فألقياه في العذاب الشديد * قال قرينه ربنا ما أطغيته ولكن كان في ضلال بعيد». ق، 21-27.
[10]. این عبارت در قرآن 18 بار به کار رفته است. با این تفاوت که همه کاربردهای آن درباره بدکاران نیست. نکته جالب این است که به شهادت قرآن بدکاران پیامبران الهی را در ضلال مبین میدیدند و ایشان را گمراه میدانستند!
ـ «لقد من الله على المؤمنين إذ بعث فيهم رسولا من أنفسهم يتلو عليهم آياته ويزكيهم ويعلمهم الكتاب والحكمة وإن كانوا من قبل لفي ضلال مبين». آل عمران، 164.
ـ «وإذ قال إبراهيم لابيه آزر أتتخذ أصناما آلهة إني أراك وقومك في ضلال مبين». انعام، 74.
ـ «قال الملا من قومه إنا لنراك في ضلال مبين». اعراف، 60.
ـ «إذ قالوا ليوسف وأخوه أحب إلى أبينا منا ونحن عصبة إن أبانا لفي ضلال مبين». يوسف، 8.
ـ «وقال نسوة في المدينة امرأة العزيز تراود فتاها عن نفسه قد شغفها حبا إنا لنراها في ضلال مبين». یوسف، 30.
ـ «أسمع بهم وأبصر يوم يأتوننا لكن الظالمون اليوم في ضلال مبين». مريم، 38.
ـ «قال لقد كنتم أنتم وآباؤكم في ضلال مبين». أنبياء، 54.
ـ «وبرزت الجحيم للغاوين * وقيل لهم أين ما كنتم تعبدون * من دون الله هل ينصرونكم أو ينتصرون * فكبكبوا فيها هم والغاوون * وجنود إبليس أجمعون * قالوا وهم فيها يختصمون * تالله إن كنا لفي ضلال مبين * إذ نسويكم برب العالمين * وما أضلنا إلا المجرمون * فما لنا من شافعين * ولا صديق حميم». الشعراء 91-101.
ـ «من جاء بالحسنة فله خير منها ومن جاء بالسيئة فلا يجزى الذين عملوا السيئات إلا ما كانوا يعملون * إن الذي فرض عليك القرآن لرادك إلى معاد قل ربي أعلم من جاء بالهدى ومن هو في ضلال مبين». قصص 84-85.
ـ «هذا خلقالله فأروني ماذا خلق الذين من دونه بل الظالمون في ضلال مبين».لقمان، 11.
ـ «قل من يرزقكم من السماوات والارض قل الله وإنا أو إياكم لعلى هدى أو في ضلال مبين». سبأ، 24.
ـ «وما لي لا أعبد الذي فطرني وإليه ترجعون * أأتخذ من دونه آلهة إن يردن الرحمن بضر لاتغن عني شفاعتهم شيئا ولا ينقذون * إني إذا لفي ضلال مبين». يس، 22-24.
ـ «وإذا قيل لهم أنفقوا مما رزقكم الله قال الذين كفروا للذين آمنوا أنطعم من لو يشاء الله أطعمه إن أنتم إلا في ضلال مبين». يس، 47.
ـ «أفمن شرح الله صدره للاسلام فهو على نور من ربه فويل للقاسية قلوبهم من ذكر الله أولئك في ضلال مبين». زمر، 22.
ـ «أفأنت تسمع الصم أو تهدي العمي ومن كان في ضلال مبين». زخرف، 40.
ـ «ومن لا يجب داعي الله فليس بمعجز في الارض وليس له من دونه أولياء أولئك في ضلال مبين». احقاف، 32.
ـ «هو الذي بعث في الاميين رسولا منهم يتلو عليهم آياته ويزكيهم ويعلمهم الكتاب والحكمة وإن كانوا من قبل لفي ضلال مبين». جمعه، 2.
ـ «قل هو الرحمن آمنا به وعليه توكلنا فستعلمون من هو في ضلال مبين». ملك، 29.
[11]. «إذا ألقوا فيها سمعوا لها شهيقا وهي تفور * تكاد تميز من الغيظ كلما ألقي فيها فوج سألهم خزنتها ألم يأتكم نذير * قالوا بلى قد جاءنا نذير فكذبنا وقلنا ما نزل الله من شئ إن أنتم إلا في ضلال كبير * وقالوا لو كنا نسمع أو نعقل ما كنا في أصحاب السعير * فاعترفوا بذنبهم فسحقا لاصحاب السعير». ملك، 7-11.
[12]. إقبال الأعمال، ج 3، ص 335.
[13]. به این مساله اضافه کنید این جمله حضرت را درباره خودشان: شرح نهج البلاغه، ابن أبي الحديد، ج 10، ص 142: «قوله عليه السلام في حق نفسه: «لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا».
[14]. فجر، 29ـ30.
[15]. ابراهيم، 7: «وإذ تأذن ربكم لئن شكرتم لازيدنكم ولئن كفرتم إن عذابي لشديد».
[xvi]. ص، 82ـ83.
[xvii]. «يريدون أن يطفئوا نور الله بأفواههم ويأبى الله إلا أن يتم نوره ولو كره الكافرون». توبه، 32- «يريدون ليطفئوا نور الله بأفواههم والله متم نوره ولو كره الكافرون». صف، 8.
[xviii]. إسراء، 82.